زهرا که منو تنها گذاشت بعد این همه سال
خیلی درد اوره یه عمر بخوای بگی میخوام بیام خواستگاریت
اما هربار کاری پیش میاد که اگه میگفتم اون فکر میکرد دارم
سو استفاده میکنم از موقعیت خواستم حمایتش کنم
به خودم اجازه ندادم بهش بگم چقدر دلتنگشم
به خودم اجازه ندادم زنگ بزنم صداشو بشنوم
به خودم اجازه ندادم احساسمو قاطی کنم
به خودم اجازه ندادم از اعتمادش سو استفاده کنم
وقتی به خودم اجازه دادم قضیه خواستگاریو مطرح کنم
دیگه دیر شده بود و الان این موند برای من تنهایی..این تنهایی ناتمام
همه اینارو به خودم اجازه ندادم و پا گذاشتم رو دلم
اما اخرش گفت تو میخواستی با این کارا با من به نحوی باشی

اما خدایا خودت که میدونی اینطور نبود
خدایا دیدی پا رو دلم گذاشتم
خدایا دیدی از خودم گذشتم
خدایا اخرش من موندمو خودت که
پس چرا تنهام گذاشت؟
نظرات شما عزیزان:
|